محتملاً به این دلیل که این گونه شعری نه تنها در ایران که درجهان هم دارای حضوری متأخر است و هر تأخری کمبود آزمون و خطا را با خود دارد، لااقل در وسعتی که بشود اسم اش را گذاشت تاریخ بشری.
در ایران این تأخر بیشتر است و چون با عصر نوگرایی گره خورده و این عصر، ثمرهاش در این کشور ]به نسبت دیگر کشورهای متقدم در این عرصه[ کمتر بوده، مشکل منتقد ادبی به مراتب بیشتر است. این مشکل حی و حاضر را اضافه کنید به دهه هشتادی بودن شعری که باید دقیقتر دیده شود. مثل این شعر از کتابی نو منتشر در اواخر این دهه:
«خاطرات
پت پت میکنند و
خاموش نمیشوند
زیر پلکهایم
سایه یک صندلی
مینشیند
ملافهای تو را از هوا میگیرد
آیینه کوچکی
زیر بالشم را پس میزند
پرندهای
دانههای خوابم را
خورده است.» {شعر بیخوابی/ افتادن برگها اتفاقی نبود/ مریم حسینزاده}
حسینزاده را عموماً به عنوان نقاش میشناسیم و حالا با دفتر شعری روبرو هستیم که این اواخر منتشر شده و چندان هم سر سازگاری ندارد با آن شعری که در این دهه خواسته به سهل بودن برسد [البته مگر در سادهگویی و این متفاوت است با سهلگویی و شبیه دیگراننویسی].
او متولد 1331 است یعنی در سنی است که اغلب تغییر در ذائقه ادبی بیمعنی است. بنابراین به راحتی میتوان درک کرد چرا شعر او از جنس باقی شعرهایی که این روزها متداول است، نیست. شعر او ادامه شعر سهلگوی و اجتماعی اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه است، شعری که در نیمه دوم دهه پنجاه، فرامرز سلیمانی آن را با این جمله توصیف کرد: «شعر، شهادت است» [که نام کتابی هم قرار گرفت با مضمونی در تضاد با ایدهآلهای ادبی سلیمانی.]
اکنون آن شعر از روزمرهگی سیاسی رهیده و در پی افقهای تازه در حوزه روایت روزگار است؛ امری که در تضاد است با «روزگار گریزی» شعر مردانه این دهه و «بازتولیدگرایی غیرفمینیستی» شعر زنانه آن [یا لااقل شعری که نام گویندگان زن را بر خود دارد].
پس میتوان این شعر را خارج از تاریخ [ادبی] تولد یافته در آن بررسی کرد؟ نه به گمانم! شعر حسینزاده شعری موزهای نیست از همان قبیل که معمولاً میشود در موزه قاهره و یادگارهای فراعنه جست و یافت. این شعر مسیر واقعیاش را طی چند دهه از شعر مشروطه تا میرزاده عشقی طی کرده و حالا میخواهد از آن وقفهای که آن گلوله قزاقی در مسیر شعر اجتماعی ایران پدید آورد بگذرد، وقفهای که شعر سمبلیستی نیما و شاگرداناش هم ناخواسته به آن دامن زد. در واقع این شعر اکنون از وسط تجربیات شعری آنان اما با ایدهآلهای عشقی در گذر است.
شعرهای این کتاب البته ابتدای دستاوردی هستند که با کتاب بعدی شاعر از مرز شعر سهل می گذرد و به سوی شعری سهل و ممتنع رهسپار است. کتابی که به گمان من میتواند بنیانی برای شعر مستحکم دهه نود باشد. مسلماً تا شما آن کتاب را نخواندهاید، نمیتوانید درباره پیشفرضهای منی که آن را خواندهام قضاوت کنید پس بسنده کنید به همین کتاب تا انتشار آن دیگری.
«افتادن برگها اتفاقی نبود
پاییز هم سرزده نیامده بود
یک صندلی
با خودش آورده بود
که صدای خشخش برگها
روش خم شده بود
یک درخت هم
کنارش آمده بود
گلابی بود
یا گیلاس
هر چه بود
عطر تابستان را نداشت
و رنگ هیچ فصلی
روی دامن مادر
نیفتاده بود
نه! افتادن برگ ها اتفاقی نیست
همچنان که سکوت خانه
وقتی
درختی
با میوههایش خداحافظی میکند...» {تولد مرگ}
نظرات ()
یک: به وقت پاییز ادبی
به آخر دهه هشتاد رسیدهایم و باید مشخص کنیم که در شعر این مملکت و قصه این مملکت چه گذشته در این یک دهه. یادم میآید که سال هفتاد و نه هم، چنین وضعیتی بود همچنان که سال شصت و نه (خیلی دلم میخواست بگویم «همچنان که سال پنجاه و نه» اما آن موقع من توی بازی نبودم، جغله بودم!). ما همه رفتنی هستیم یا به مرگ طبیعی یا به مرگ ادبی یا صرفاً به دلیل به دنیا نیامدن!این، سادهترین تعریفی است که میشود سر قبرهای یک، دو یا سه طبقه گورستان ادبی ایران بر زبان راند! واقعاً ما چه کردیم، چه میکنیم و قرار است چه بکنیم؟ آنهایی که هنوز بیست تا بیست و پنج سالهاند، میتوانند دلشان خوش باشد به سالهای نود و نه یا هزار و چهارصد و نه، اما نسل من یا نسل پیش از من، آنقدر فراز و فرود بیدلیل و ناگهانی و بعضاً ... (اینجا خودم را تحت امر «خود ممیزی» قرار دادم که حرف نابهنجاری نزنم!) دیده یا دیدهاند که دیگر حوصله ... (کوچهها باریکن / دکونا بستهاس / خونهها تاریکن / طاقا شیکستاس) ندارند.خیلی دلم میخواست نه به عنوان یک شاعر یا نویسنده ایرانی که لااقل یک ایرانی، سرم را در هزار و سیصد و هشتاد و نه بالا بگیرم و سینه را جلو بدهم و داد بزنم که «نگاه کنید! یک دهه زحمت کشیدیم و شد این» اما ... (دلم از خیلی روزا با کسی نیس / تو دلم فریاد و فریادرسی نیس).
دو: به وقت پاییز سینمایی
چرا پاییز، حال همه را میگیرد؟ غروبهایش چه فرقی با غروبهای تابستان یا غروبهای زمستان دارد؟ غروبهای زمستان بهتر است؛ واقعاً بهتر است. پاییز یکجور یادآور بیرون آمدن از قبرستان پس از یک گریه مفصل است؛ از این که بیرون میزنی از آنجا، خوشحالی اما میدانی که یک نفر شکل خودت، میان قبرها جا مانده تا آخرین گریه را ... یک جور یادآور «ماشین زمان» ولز است تو اینجایی در حالی که نیستی یا هستی، هم، اینجا هستی هم، آنجا.عجیب است از اوایل خرداد تا اواخر شهریور هی خدا خدا میکنی که هوا خنک شود، پاییز شود اما فایدهای ندارد هر سال همین قصه است. شاید به همین دلیل است که اکران پاییزه سینماها پر است از فیلمهای خندهدار (خندهدار برای چه برای که؟). چه باید بکنم که مشکل خندیدن دارم و با این فیلمها، نمیشود کنار آمد. به زور که نمیشود خندید.لااقل کاش به اندازه بداههگوییهای نمایشهای لالهزار قدیم (یادش بخیر! تا حالا دوباره سری زدهاید آنجا؟ همهاش شده بورس لوازم الکتریکی و سینماها و تئاترها شدهاند پاساژ لامپ و سیم و ...) خندهدار بودند. چرا هیچچیز، مثل قدیم نیست چرا هر چیزی، قدیمیاش خوب است چرا اگر جای من پرویز دوایی مینوشت، خیلی بهتر مینوشت؟
سه: به وقت پاییز مدرسه
مدرسهها دوباره باز شدهاند. دوباره سارا انار دارد، دارا انار دارد، مرد با اسب میآید، مرد با سبد میآید، مرد با داس میآید. واقعاً همینطور است یا همه چیز عوض شده؟ کتابهای بچهها عوض شدهاند؟ بچهها عوض شدهاند؟ چیزی که برای ما خاطره است، برای آنها چیز دیگری شده؟ دارم فکر میکنم دلیل این که بچههای این نسل با ما خیلی فرق دارند از همین تغییر کتابهای درسی نیست؟ بحث بر سر ذهن و عین است.کتابهای درسی بچگی ما پر از «عین» بود. بچه باور میکرد مرد وجود داشت، اسب وجود داشت، دارا، سارا، انار، داس ... اینها را میشد دید، میشد کشید، میشد باور کرد. شاید به همین دلیل ما فقط چیزهایی را باور میکنیم که میبینیم. چیزهایی را تأیید میکنیم که میبینیم، اما نسل تازه، چیزهایی را که باور نمیکنند، تأیید میکنند و بعد هم قاه قاه میخندند در خلوت.ما تأیید نمیکنیم یا لااقل تأیید نمیکردیم و های های گریه میکردیم جلوی جمع. ما ناموفقایم. نسل ناموفق، آدمهای ناموفق، باورهای ناموفق. ما با مرد در باران زمین خوردهایم. داس را جایی حوالی رویاهامان جا گذاشتهایم. اسب را احتمالاً فرستادهایم همانجا که تارکوفسکی، کودکی ایوان را فرستاد. به نظرم باید دوباره بنشینم پشت نیمکت کلاس اول. کتاب جدید کلاس اول را بخوانم. خب، پاییز است.
نظرات ()